خرید بک لینک
پشت افلاک خمیدست از این بار گران ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد رمه خفتست همی گردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد 804 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند این دل خسته مجروح مرا جان آرند عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب ای بسا سیل که از دیده گریان آرند خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده برند عارفان آنچ نداری بر تو آن آرند چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبی آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند بت پرستان رخ خورشید تو را گر بینند بر قد و قامت زیبای تو ایمان آرند شمه ای گر ز تو در عالم علوی برسد قدسیان رقص بر این گنبد گردان آرند گر بدین عاشق دلسوخته مسکینی شکری زان لب چون لعل بدخشان آرند جان و دل هر دو فدای شکرستان تو باد آب حیوان چو از آن چاه زنخدان آرند شمس تبریز اگر بلبل باغ ارمی باش تا قوت تو از روضه رضوان آرند 805 یا رب این بوی که امروز به ما می آید ز سراپرده اسرار خدا می آید بوستان را کرمش خلعت نو می پوشد خستگان را ز دواخانه دوا می آید در نمازند درختان و به تسبیح طیور در رکوعست بنفشه که دوتا می آید هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد که ز مستی نشناسد که کجا می آید از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد اصل خود دید ز ارواح جدا می آید رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگست بوی او یافت کز او بوی وفا می آید مست او گشت از آن رو همگان مست ویند خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم که شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید زان دلیرست که با شیر ژیان رو کردست زان کریمست که از گنج عطا می آید آنک سرمست نباشد برمد از مردم تا نگویند کز او بوی صبا می آید بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری که ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید 806 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید یا نسیمیست کز آن سوی جهان می آید یا رب این آب حیات از چه وطن می جوشد یا رب این نور صفات از چه مکان می آید عجب این غلغله از جوق ملک می خیزد عجب این قهقهه از حور جنان می آید چه سماعست که جان رقص کنان می گردد چه صفیرست که دل بال زنان می آید چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیست ماه با این طبق زر به نشان می آید چه شکارست که این تیر قضا پرانست ور چنین نیست چرا بانگ کمان می آید مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست کانک از دست بشد دست زنان می آید از حصار فلکی بانگ امان می خیزد وز سوی بحر چنین موج گمان می آید چشم اقبال به اقبال شما مخمورست این دلیلست که از عین عیان می آید برهیدیت از این عالم قحطی که در او از برای دو سه نان زخم سنان می آید

برچسب: نویسنده: fatemeh تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی